نجات عشق

سلام عشق من

تا حالا شده کسی را نجات بدی !؟  ...  از چی ؟

از چی اش مهم نیست ! مهم نجات دادن است

یک موقع جان کسی را نجات می دهی

گاهی کسی را از گمراهی نجات می دهی

گاهی آبروی کسی را نجات می دهی

و امثالهم . . .

حال می فکرش را بکن چقدر موضوع مهمیست

عزیزم این قضیه برای من چند سال قبل برای خودم پیش آمد که تعریف می کنم

البته تعریف از خود نباشد و یا ریا نباشد البته چون نمی شناسید پس ریا نیست

چند سال قبل در دانشگاه متوجه شدم دختر خانمی از همشهریامون که از خانواده بسیار فقیری بودند برای اینکه مخارج خودش را در بیاره و کم کردن هزینه هایش رفته خانه یک خانواده در یک اتاق زندگی میکنه که مرد خانه به او نظر بد داره و با او رفتار بسیار نامناسب و زشتی دارد من تحقیق کردم و فهمیدم پشت سر این دختر حرفهایی در آن محله پیچیده است

خونم به جوش آمد رگ غیرتم زد بالا . با چند تا از خیرین صحبت کردم قرار شد مخارجش را تامین کنند در نتیجه او را به کمک خانم یکی از دوستام که واسطه ما بود به خوابگاه دانشگاه انتقال دادیم و تمام مخارجش را متقبل شدیم خیلی خوشحال بود قول داد که تمام تلاش خودش را در تحصیل بکند . ما هم خیالمان راحت شد

ولی چند ماه بعد او را با پسری در ماشین دیدیم . اول گفتم حتما اتفاقی بوده بعد دوباره تکرار شد وقتی چند بار او را در این وعیت دیدیم و با کمی تحقیقات متوجه شدیم که همزمان با سه پسر در ارتباط است. فوق العاده ناراحت شدیم چند جلسه با او صحبت کردیم و متوجه شدیم که این بابا خیلی رفته توی لجن ولی احساس کردم جای نجات داره.

خیلی فکر کردم ولی هیچ راهی جز فدا کردن خودم نبود.

پسرهایی که در ارتباط بود را یکی یکی پیدا کردم و دعوای شدیدی کردم در شهر غرب حتی ترس جانم را داشتم ولی شکر خدا بخیر گذشت .

بعد به خانواده اش اطلاع دادم و آنها به ملاقات من آمدند موضوع را مسالمت آمیز برایشان تعریف کردم از طرفی زمینه را برای انتقال او به دانشگاه نزدیکتری مهیا کردم

آن دختر در آخرین دیدار دعوای بسیار شدیدی با من کرد . من هیچ نگفتم و همه گریه هایش و بد گوییهایش را به جان دل خریدم . فقط امیدوار بودم نتیجه بدهد و دعا کردم.

سه سال از این جریان گذشت و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم.

تا اینکه روزی که من به شهرمان برگشته بودم عصری بود با مادرش منزل ما آمدند

اون دختر رفته بود کربلا و هدیه ای مخصوص برای ما آورده بود. خیلی از ما تشکر کرد و از اون حرفهایی که زده بود عذر خواهی کرد.

خدا را بسیار شکر گذاری کردم.

ولی این را بگویم که فکر نکنم دیگر بتوانم این کار را انجام بدهم .

دوست من سوتفاهم نشود من عاشق چشم و ابروی دختره نبودم

ببخشید سرتان درد آوردم

در پناه حق

/ 0 نظر / 9 بازدید